تبليغاتX
سروش جاودان
برداشت های یک جوان از پدیده ها به شیوه خاص خودش

دیگر حالم از روابط انسانی به هم میخورد. از در دانشگاه که وارد می شوم تا انتهای آن در حال سلام و احوال پرسی هستم. وقتی تنها می شوم به خود می گویم: خوب حالا که چی؟ هر شب تصمیم می گیرم بی خیال دوروبرم بشوم. ولی باز هم نمی توانم. صبح که می شود روز از نو روزی از نو.

بعضی ها می گویند رفتارت بیشتر ضرر دارد تا سود. حال من مانده ام این میان. همه میگویند خیلی دوست و رفیق داری. ولی وقتی پیش خودم می شمارم می شود یک دو سه ... تازه آن هم به ضرب زور.

روابط انسانی که در این چند سال دیدم بهترین مکان برای قضای حاجت است! هستند دور و اطرافت. باز هم هستند . پلک بعدی را که بزنی دیگر نیستند. یکی برایت قیافه می گیرد ٬ یکی ناز می کند و یکی پشت سرت حرف میزند. هیچ کدام برایم مهم نیست. یعنی از آن جهتی که به خودم مربوط است . وگرنه همیشه وقتی نظیر اینها را می بینم طبق معمول می گویم : وای به حال جامعه ی بشری.

بعضی ها بیشتر عزیزند . هر از گاهی سراغشان را می گیری. حالشان را می پرسی . ولی زود متوجه می شوی که حرفی نداری که به آنها بگویی.

وقتی تنهایم راحت ترم. ولی باز می روم سراغ دوستانم. برای خودم هم عجیب است این نوع تمایل درونی متناقض به افراد و جامعه.

 

پ.ن ۱ : وقتی خواستم این پست را بنویسم کلی مطلب داشتم . ولی همین ها بیشتر نیامد. چه توان کرد؟
پ.ن ۲ : خدا یکی پدر کاشف گاز CO را بیامرزد یکی نصاب های ناشی لوله بخاری. واقعا راه آسانی است برای مردن. (همین الان بروید و بازبینی کنید لوله بخاریتان را )

نوشته شده توسط سروش مجتهدی در ساعت 1:27 | لینک  | 

چند روز پیش با دو نفر از دوستانم بحث می کردم. از آنجا شروع شد که من راجع به برخوردم با رفتگر صحبت می کردم.
 ساعت ۳۰/۷ بعدازظهر بود که به قصد خانه ی دوستم حرکت کردم. بین یخ و برف به سختی حرکت می کردم. سوز سرما چشمم را می آزرد که نگاهم به رفتگری افتاد که در حال انجام وظیفه بود. دلم به حالش سوخت. گذشتم و به خانه رسیدم. 
 آرمین می گوید شغل آنها این است. هر کس شغلی دارد و به خاطر آن نباید دل سوزاند. من میگویم به هر حال قلب انسان فسرده می شود وقتی این صحنه را می بیند. او می گوید هر کس می خواهد زندگی خوب و راحت داشته باشد باید تلاش کند. اگر او فقیر است نتیجه ی تلاش های خودش است. من می گویم شرایط اولیه انسانها تفاوت دارد. ممکن است یک انسان اصلا در مسیر پیشرفت نیافتد. ولی آرمین باز می گوید اگر تلاش کنیم به جایگاه والا می رسیم. یک سوال در ذهن من ایجاد شد . آیا این عقیده مختص به یک سیستم سالم نیست؟ حال که جامعه ی جهانی این گونه است پس چه؟

با همه ی این اوصاف اگر باز هم این گونه صحنه ها را ببینم ناراحت می شوم. بدون فکر و پیش زمینه. برای جامعه بشری که به اینجا رسیده است. تنها با مقایسه ی آفریقا و اروپا به نتایج غیر قابل توجیهی می رسم.

نوشته شده توسط سروش مجتهدی در ساعت 17:1 | لینک  | 

صحنه اول :
مرد مو مشکی سوار پراید خود می شود. به یاد دخترش می افتد. به او قول داده .
باید سر شام به خانه برسد. پا را از روی کلاچ بر میدارد. پدال گاز را میفشارد
.
نمی داند نازکی نخی که به آن بسته شده رابطه ی مستقیم با فشردن این پدال
دارد. عینک آفتابی خود را بر چشم می گذارد. ماشین به راه می افتد.
صحنه دوم :
باز هم کار تکراری . بیست و نه سال است که پول های بانک را جابجا می کند .
شش ماه دیگر بازنشسته می شود . همیشه به خود آفرین می گوید. غیرت دارد. هر
دو فرزند خود را به دانشگاه فرستاده . با سختی های زندگی ساخته اما هیچ گاه
به پول های پشت ماشین نگاه نکرده است. دستی به چند تار موی مانده بر سرش می کشد. ماشین راه می افتد.
صحنه سوم :
آفتاب دارد چشم مرد مومشکی را کور می کند. مرد کم مو سرعت اتومبیل را زیاد
می کند. لحظه ای بیشتر طول نمی کشد . هیچ کدام چیزی حس نکردند. فقط یک
لحظه بود.
صحنه چهارم :
مرد مومشکی خون می بیند. روی شیشه ی ماشین بانک خون ریخته شده است.
درد سنگینی در سینه اش حس می کند . آه ! بارقه های امید در او زنده شد. اتوبوس
مسافربری توقف کرده است. مردم برای کمک به او می شتابند . او را می بینند که
زنده است . ناگاه نگاهشان به ماشین بانک می افتد. مسیر حرکتشان عوض میشود.
مردم پیش خود می گویند : فرض می کنیم او نیز مرده است!
صحنه پنجم :
آقای راننده ، حاجی جون مادرت سریع راه بیفت .
مرد مومشکی دیگر دردی احساس نمی کند. لحظه ای دخترش را می بیند .
مثل این که نخ پاره شده است.
نوشته شده توسط سروش مجتهدی در ساعت 23:2 | لینک  |